على اصغر ظهيرى
314
كشكول اهل بيت (ع) (فارسى)
ديدم در مورد همان مسألهاى كه در حرم امير مؤمنان عليه السلام صحبت مىكرد سخن مىگفت ، پس از لحظاتى به طرف شهر نجف برگشت و من هم دنبال او به راه افتادم ، نزديك شهر كه رسيديم صبح شده بود ، نزديك رفتم سلام كردم ، جواب فرمود ، گفتم : مولاى من ! من از اوّل كه وارد حرم مطهّر شديد همه جا با شما بودم و آنچه اتّفاق افتاد ديدم و شنيدم ، آيا نمىفرماييد كه آن كسى كه با او سخن مىگفتيد كه بود ؟ ايشان از من عهد گرفت كه تا زنده است به كسى نگويم ، من قبول كردم ، پس فرمود : پسرم ! بسيار مىشود كه براى حل مسألهاى خدمت مولايم امير مؤمنان عليه السلام مىروم و مىپرسم و جواب مىشنوم ، امشب هم رفتم تا مسألهاى را بپرسم فرمود : فرزندم مهدى ( عجل الله فرجه ) امشب در مسجد كوفه هستند برو و از او بپرس ، من رفتم خدمت حضرت ولى عصر امام زمان عجل الله و فرجه و آن مسئله را از ايشان سؤال كردم و جواب گرفتم . « 1 » نمونه ديگر در احوالات شيخ اعظم « مرتضى انصارى » نوشتهاند كه يكى از شاگردان ايشان وقتى از تحصيلات مقدّماتى فارغ شد و پاى درس شيخ قرار گرفت ، براى درك عميق و فهم درس استاد به امير مؤمنان عليه السلام متوسّل شد و خلاصه شبى حضرت را در عالم خواب زيارت كرد كه در گوش او بسم الله الرحمن الرحيم گفت . وى مىگويد : من فرداى آن روز ديدم درس را جور ديگرى مىفهمم ، كم كم جلو رفتم و در جلسه درس اشكالاتى را مطرح مىكردم ، روزى پس از جلسه درس مرحوم شيخ اعظم آهسته به من فرمود : آن كسى كه بسم الله را در گوش تو گفته
--> ( 1 ) - وفيات العلماء ، ص 67 و نامداران راحل ، ص 73 .